narcissus

شباهت پرنسس های والت دیسنی کارتونی و واقعی
نویسنده : narcissus - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۱
 


 
 
دوستی..
نویسنده : narcissus - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٥
 

مدعیان رفاقت بسیارند . تا پای آزمایش در میان نباشد هر کسی از راه رسیده و نرسیده مدعی عشق است . رفاقت را باید با صداقت آزمود و صداقت را میشود از ته نگاههای یک انسان فهمید . چشمها همه چیز را لو میدهند. حتی عشقی را که در دلت پنهان کرده ای . دوستی یک معامله نیست و این همان حقیقتی است که از یادها رفته است کسانی که از دوستی به سود و زیان آن می اندیشند سودی از دوستی نخواهند برد . دوست داشتن از عاشق بودن هم سخت تر است .
دوستدار تو به سعادت تو می اندیشد حال آنکه عاشق تو به داشتن تو ......
دوستی بالاتر از عشق است . سعی کن تا کسی را در دوستی نیازموده ای عاشقش نشوی . ملاک دوستی به رنگ و قد و وزن و ناز و عشوه و ... نیست . معیار دوستی صداقتی است که دوستت در صندوقچه دلش ذخیره کرده است . آنچه باز هم از دوستی و عشق بالاتر است آزادی است . این آزادی است که پیش از دوستی ارزش دارد . نباید با دوست داشتن کسی او را از آزاد بودن و آزاد انتخاب کردن محروم کرد .
گاه انسان آنچنان عاشق می شود که به هر وسیله ای که شده است می خواهد محبوبش را مال خودش کند . و این بر خلاف اصل آزادی است . آنچه در اولویت است آزادی است . نباید به زور کسی را به دوستی خود واداشت . شرط دوستی آن است که آزادی دوستت را مقدم بر داشتن او بدانی . هر گاه آزادی محبوبت را مقدم بر داشتن او دانستی بدان که او مال توست حتی اگر با کس دیگری باشد.
و حرف آخر
دوستی تملک تو بر کسی یا چیزی نیست . دوستی مثل بوییدن یک سیب است ، بدون آنکه به آن گازی بزنی و عشق گاز زدن سیب است ، یعنی که بخواهی آن را مال خود کنی .


 
 
مستان
نویسنده : narcissus - ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٤
 

یه نفر خواست بره مسافرت،یه دختر مجردی هم داشت با خودش گفت دخترم رو میبرم نزد امین مردم شهر و میرم مسافرت و برمیگردم…دخترشو برد پیش شیخ و ماجرا را براش توضیح داد و شیخ هم قبول کرد و رفت.شب شد و دختر دید شیخ بستر دختر را بغل بستر خودش آماده کرد و خواست که بخوابد،دختر با زحمت تونست از دست شیخ فرار کند،هوا خیلی سرد بود،دختر بعد از فرار هیچ لباس گرمی بر تن نداشت،توی راه دید که یه جمع دور آتیش جمع شدند و دارند مشروب میخورند و مست کردند،با خودش گفت اون شیخ بود می خواست باهام اون کارو بکنه]اینا که مست هستند جای خود دارند.یکی از مست ها

 دختر و دید و به دوستاش گفت که سرتون به کار خودتون باشه،توی این صحبت
ها دختر از شدت خستگی و سرما از حال میره و میافته.یکی از مست ها میره
دختر و بغل میکنه و میاره بغل آتیش تا گرم شه،یه کم بعد که دختر بهوش
میاد میبینه که سالم و گرم هست و اونا دارند کار خودشونو میکنه،اونجا بود
که میگه یه پیک هم واسه من بریز و میخوره و این شعر رو میگه :
از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم
خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد
ترک تسبیح و دعا خواهم کرد
وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد
تا نگویندکه مستان ز خدا بی خبرند

 
 
با مدعی مگویید
نویسنده : narcissus - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۱
 

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی                     تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی

عاشق شو ار نه روزی کار جهان  سر آید               ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم       با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی

سلطان من خدا را زلفت شکست ما را                 تا کی کند سیاهی چندین درازدستی

در گوشه سلامت مستور چون توان بود                تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی

آن روز دیده بودم آن فتنه ها که برخاست               کز سرکشی زمانی با ما نمی نشستی

عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ     چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی


 
 
ارزشش رو داره
نویسنده : narcissus - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٠
 

یادم میاد اون روزهای اولی که شروع به خط خطی کردن صفحات وب کردم دقیقاٌ حکم یه آدم گشنه رو داشتم که هر چی میخورد سیر نمی شد! هر روز آپ می کردم و پستهای طولانی می نوشتم و انتظار داشتم ملّت بیان بشین تا اون تهشو بخونن و برام هورا بکشن و کامنتهای جانم به قربانت بنویسن...

موضوع وراجی این مقاله یه جورایی به همین موضوع ربط داره اما در یک اِشل گسترده تر و فراگیر تر.واقعیت امر اینه که اکثر ما ایرانی ها فقط خودمون رو توی زندگیمون میبینیم و در اکثر اوقات هیچ توجهی به نیازهای دیگران نداریم. بیشتر ما حتی به حرف طرف مقابلمون گوش نمیدیم و دوست داریم فقط حرف خودمون رو بزنیم، بیشتر ما تجسم بارز "اول وجود دوم سجود" هستیم، بیشتر ما ختنه پسرمون رو ازعمل قلب همسر برادرمون مهمترو خطرناک تر میدونیم. ما ایرانی ها جدیداً مردمان بی گذشتی شدیم که حتی این بی گذشتی رو میتونین توی فوتبال ملّی مون هم شاهد باشین. ما ایرانی ها یه مدتیه که میائیم وبلاگ همدیگه رو باز میکنیم و بدون اینکه مطلب طرف رو بخونیم فقط می نویسم: " سلام گلم مطلب قشنگی بود، آپم بهم سر بزن، نظر هم فراموش نشه"...( بابا جان اصلاَ ممکنه به خودت توی اون مقاله فحش خواهر مادر داده باشم)

ما ایرانی ها یه مدتیه که حتی به حرف دل همدیگه هم گوش نمی کنیم. ما ایرانی ها چند وقتیه که کلاً معیارهای ارزشمندی رو تغییر دادیم و سمبل پرست شدیم، ما ایرانی ها دیگه حتی به درد کشیدن همدیگه هم بها نمیدیم و رفتار ما با همدیگه حکم رفتار دوست پسری رو داره که فقط به " سکس مقعدی " با دوست دخترش فکر میکنه و حالا اون دختر بدبخت اون زیر باید از درد بالش رو گاز بگیره و درد بکشه و صداشم در نیاد که مثلاً ما یه سری عقده های خود کم بینانه مون رو ارضاء کنیم و یا شاید یه سری تمایلات جنسی سرکوب شده! هر چی که هست این عمل نرمال نیست.

عذر میخوام بابت این مثال بی ادبانه اما هر چی فکر کردم دیدم هیچ تصویر ذهنی زنده تری از این ندارم که بتونم یه تجسم قوی  از درد طرف مقابل برای مخاطبم ایجاد کنم چون تقریباً همه ما تجربه بالا و یا پایین بودن این داستان رو داشتیم و یا هنوز هم داریم...پس بهتر میشه درک کرد که چی میخوام بگم.

آه دلم، یه زمانی هدایت میخوندم چون بدونِ بزک دوزک کلمات، جملاتش رو میساخت اما یه چند وقتیه که حس میکنم نیاز دارم محجوب تر بخونم و بنویسم. چون یه مدتیه همسایم  بخاطر اینکه کانال های ماهوارش بهتر بگیره دقیقاٌ دیشش رو کاشته جلو دیش من! (حالا برای من هم قطع شد مهم نیست ) ما ایرانی ها یه مدتیه حتی به دیش همدیگه هم رحم نمی کنیم حتی به وبلاگ همدیگه هم رحم نمیکنیم، حتی به تفکرات و نوشته ها و  غم و غصه همدیگه هم...

یادم میاد اون قدیم ترها که جوونتر بودم یه بابایی به من گفت جوان زن شوهر دار حق الناسه ها، به زن مردم نظر نداشته باشی که چوب خدا صدا نداره و زندگیت نابود میشه! این سری رفته بودم پیش همون بابا میگفت: الان که دیگه مد شده همه زنها دوست پسر داشته باشند این حرفها دیگه دِ مده شده! چی میگی پیرمرد!!

راستی چرا؟ چرا ما ایرانی ها اینجوری شدیم؟ چرا فقط خودمون رو میبنیم؟ چرا از خروس خون صبح تا بوق سگ دنبال ارضاء نیازهای شیکم و زیر شیکممون هستیم و باز هم گشنه ایم باز هم خودمحوریم باز هم چشممون تنگه. ای کاش آزمندی های ما به پر شدن یک روده تنگ ختم می شد. در کل نمیدونم چند درصد شما با من موافقید که ما ایرانی ها فقط لاف تمدن رو میزنیم و در حال حاضر اثری از آثار اون تمدن قلمبه در ما وجود نداره، نمیدونم که آیا شما هم جزء اون دسته ای هستین که فقط دوست دارید به مقعد جامعه تون فشار بیارید یا شما هم درد این جامعه بالش گاز گرفته حالیتونه و وسط کار از درد اون مظلوم دردتون میگیره و میکشید بیرون! به راستی چرا؟ اگه کسی توی قسمت کامنتهای این پست بنویسه آپم بهم سر بزن میفهمم اون هم از گلّه بزرگ خود محورهاست، از خیل کثیر نوک دماغ بینها، از اون 99 درصد ایرانی که فقط لاف تمدن و انسانیت میزنن. بیائیم کمی آدم باشیم. بیائیم به حرف دل هم گوش بدیم، بیائیم روشنفکر نمایی رو رها بسازیم و با چند تا جمله ساده به همدیگه عشق بدیم، بیائیم برای دنیا مفید باشیم، مگه غیر اینه که ما بلاگرها وبلاگ می نویسیم تا به دیگران اجازه بدیم که وارد زندگی ما بشن؟مگه ما از امید و آرزوهامون ننوشتیم ،از دردهامون شعر نساختیم و از خاطرات بد و خوبمون داستان نویسی نکردیم؟ پس چرا، پس چرا هنوزم اول این راه درازیم و هنوزم 10 واحد کارشناسی انسانیت رو بعد اینهمه سال که از وبلاگ فارسی میگذره پاس نکردیم؟ چرا هنوزم دلنوشته های همدیگه رو نمیخونیم؟ چرا هنوز بخاطر ویژگی های بلاگر و نه بخاطر نوشته هاش کامنت میذاریم که شاید تصور می کنیم خانم دکتر بلاگر یا آقای دکتر یا مهندس بلاگر استخون بندازه جلومنون و ما هم براش پارس کنیم و دم تکون بدیم؟ آره؟ به نظرم دوره وبلاگ نویسی روشنفکر نمایانه تموم شده، این سبک هم دستش رو شده، کلمات عجیب و غریب و گاهاً استفاده از اعضای بدن بخصوص اعضای شل و سفت دیگه جواب نمیده، بیائیم سبک ایرانی نویسی آرمان گرایانه انسانی فارغ از نگاه به عکس یا پروفایل نویسنده رو مُد کنیم. بیائیم برای تفکرات  انسانی هم ارزش قائل باشیم نه برای تحصیلات و جنسیت و سن و مجرد بودن و امکانات و سکس و...

 خط خطی های مغز خام ( یه شاطر نانوای بی سواد) به پایان رسید و به قول عباسمون خط خطی های بعدی رو در وبلاگ بعدی (پست بعدی )بخونین...

 

یا انسانیت

 منبع:www.khub.persianblog.ir



 
 
هفت شماره!!
نویسنده : narcissus - ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٤
 

هفت شماره را میگیرم ...

(ایمان ، عشق ، محبت ، صداقت ، ایثار ، وفاداری ، عدل)

... بــــــــــــــــــــوق ...

شماره مورد نظر در شبکه زندگی انسانها موجود نمی باشد،
لطفا" مجددا" شماره گیری نفرمایید !

.
.
.
.

هفت شماره دیگر

(دوست ، یار ، همراه ، همراز ، همدل ، غمخوار ، راهنما )

... بــــــــــــــــــــوق ...

مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد !

.
.
.
.

باز هم هفت شماره دیگر

(خدا ، پروردگار ، حق ، رب ، خالق ، معبود ، یکتا)

... بــــــــــــــــــــوق ... بــــــــــــــــــــوق ...

... لطفا" پس از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارید

... بــــــــــــــــــــوق ...


سلام ... خدای من !

اگر پیغاممو دریافت کردین، لطفا" تماس بگیرید، فقط یکبار !

من خسته شدم از بس شماره گرفتم و هیچکس، هیچ جوابی نداد !

شماره تماس من :

(غرور ، نفرت ، حسادت ، حقارت ، حماقت ، حرص ، طمع)

منتظر تماس شما هستم . انسان !

.
.
.
.

خداوندا...

خداوندا تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم
مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را
مبادا گم کنم اهداف زیبا را
مبادا جا بمانم از قطار موهبتهایت
مرا تنها تو نگذاری
که من تنهاترین تنهام؛ انسانم

خدا گوید :

تو ای زیباتر از خورشید زیبایم
تو ای والاترین مهمان دنیایم
تو ای انســــان !
بدان همواره آغوش من باز است
شروع کن ...
یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من ...


 
 
...........
نویسنده : narcissus - ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٢
 

دل خوش از آنیم که حج میرویم

غافل از آنیم که کج میرویم

کعبه به دیدار خدا میرویم

او که همین جاست کجا میرویم؟؟؟!!!

حج به خدا جز به دل پاک نیست

شستن غم از دل غمناک نیست

دین که به تسبیح و سر و ریش نیست

هر که علی گفت که درویش نیست

صبح به صبح در پی مکر و فریب

شب همه ناله و امن یجیب


 
 
خدا هست
نویسنده : narcissus - ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۸
 

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسید
آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟ کسی پاسخ نداد.
استاد دوباره پرسیدآیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟ دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟
 برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفتبا این وصف خدا وجود ندارد.
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت.
دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید:
آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟ همه سکوت کردند.
آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟ همچنان کسی چیزی نگفت.
آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟
وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد..چشمکخنده


 
 
← صفحه بعد